آخرین ها
خانه » سرگرمی » داستان

داستان

داستان آموزنده “شکست غیر ممکن”

داستان آموزنده “شکست غیر ممکن” مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش ... ادامه مطلب »

سرانجام میهمانی ماهی های قرمز کوچولو …

ماهی قرمز از جمله آبزیان زینتی است که در مراکزی ویژه تکثیر و پرورش می یابد و هرساله با نزدیک شدن به ایام عید نوروز تقاضا و استقبال از خرید آن افزایش یافته و سرانجام میهمان سفره های هفت سین خانواده های ایرانی می شود. این درحالیست که در چند سال گذشته، بسیاری از کنشگران حقوق جانوران در ایران و ... ادامه مطلب »

يه وقت دروغ نگي!

يه وقت دروغ نگي! تو مدرسه بين خسرو و حامد دعوا شد. خسرو، حامد رو هل داد و انداخت زمين. آقاي ناظم اومد و هر دوي اونا رو کشيد کنار و باهاشون صحبت کرد. بعد از خسرو پرسيد «چرا حامد رو هل دادي؟» خسرو جواب داد آخه اون منو زد. حامد گفت دروغ مي‌گه. خسرو گفت خودت دروغ مي‌گي. نزديک ... ادامه مطلب »

يک روز من يک روز استاد

يک روز من يک روز استاد يکي بود، يکي نبود. مرد کشاورزي بود که خودش سواد نداشت اما مي گفت «بي سواد کور است.» و خيلي دلش مي خواست بچه اش با سواد شود و خواندن و نوشتن ياد بگيرد. در آن روستا مدرسه نبود تا کشاورز بچه اش را به آنجا بفرستد. به همين دليل، تصميم گرفت که پسرش ... ادامه مطلب »

يک دنيا پروانه

يک دنيا پروانه ستاره کنار باغچه نشسته بود و موهاي عروسکش را شانه ميزد عروسک گفت: – ستاره جان، موهايم را رو به بالا شانه بزن، آن طوري بيشتر دوست دارم. اما ستاره موهاي او را به پايين شانه زد و گفت: – هروقت خواستيم به مهماني برويم، موهايت را رو به بالا شانه مي زنم، حالا که نمي خواهيم ... ادامه مطلب »

يک توپ فوتبال گريه کردم

يک توپ فوتبال گريه کردم عزيز کنار حوض نشسته است ، زير لب ذکر مي گويد و وضو مي گيرد.ماهي ها، وسط حوض جمع شده اند و تکان نمي خورند.انگار همه حواسشان به عزيز است. بدو بدو به طرف جا کفشي مي روم. عزيز نگاهم مي کند و با تعجب مي پرسد کجا با اين عجله؟! همان طور که دنبال ... ادامه مطلب »

يک امتحان عجيب!

يک امتحان عجيب! همانا خداوند به شما امر ميکند که امانت را به صاحبانش برگردانيد و چون حاکم بين مردم شديد، به عدالت داوري کنيد (سوره نساء آيه 58) ميرزاحسن خان تازه به خانه برگشته بود که خبردادند پيک حاکم آمده است. ميرزا سوار اسبش شد و به بارگاه حاکم رفت. حاکم با ديدن او جلو دويد و گفت آه ... ادامه مطلب »

هيزم شکن

هيزم شکن يکي بود ، يکي نبود. غير از خداي مهربان هيچ کس نبود. در کنار جنگل بزرگي، هيزم شکن فقيري زندگي مي کرد. هيزم شکن پسر کوچکي داشت. روزها هيزم شکن به جنگل مي رفت تا هيزم جمع کند و پسر هم به مدرسه مي رفت تا درس بخواند. آنها زندگي خوب و راحتي داشتند. روزي از روزها، مرد ... ادامه مطلب »

همه ي ما يعني خانه

همه ي ما يعني خانه يکي بود، يکي نبود. خانه‏اي بود که چهار تا ديوار داشت. يک پنجره، يک پله و يک سقف قشنگ. يک روز پله گفت «اگر من نبودم، هيچ‏کس نمي‏توانست وارد خانه شود براي همين هم من از همه مهم‏تر هستم.»در خنديد و گفت «من از همه مهم‏تر هستم چون اگر من نباشم، هيچ‏کس نمي‏تواند از اين ... ادامه مطلب »

همسايه کوچولو

همسايه کوچولو در کنار يک جنگل زيبا و قشنگ درخت بزرگي زندگي مي کرد که شاخه هاي بلندش را به زيبايي پخش کرده بود. مردمي که به جنگل مي آمدند براي فرار از گرماي بسيار شديد خورشيد به سايه ي خنک اين درخت پناه مي بردند، حتي تعداد بسيار زيادي از پرندگان و موجودات کوچک هم در شاخه هاي آن ... ادامه مطلب »

وقتي بابا گم شد

وقتي بابا گم شد به بازار ميوه رسيديم. خيالم از دست بابا راحت بود. سفت و محکم دستم را گرفته بود. آخر دستش که شل مي‏شود مي‏ترسم. يک چيزي توي دلم بالا پايين مي‏شود و آن وقت هي مي‏گويم سفت بگير بابا دستم را سفت بگير… اينقدر مي‏گويم تا سفت بگيرد. با خيال راحت ميوه‏‏ هاي تر و تازه و ... ادامه مطلب »

نامه‏ اي براي خدا

نامه‏ اي براي خدا در خواب و بيداري سايه‏ ي پدر را ديد که از حياط بيرون رفت. سارا کوچولو يک هفته پيش مادرش را از دست داده بود. همه به او مي‏گفتند «مادرت رفته پيش خدا» و او امروز تصميم داشت نامه‏اي براي خدا بنويسد تا يک بار هم که شده مادرش را ببيند. هوا کاملاً روشن شده بود. ... ادامه مطلب »

ميرداماد کيست؟

ميرداماد کيست؟ ميرداماد سوار بر اسب در جاده جلو مي رفت. شاه عباس و همراهانش کمي جلوتر بودند. شيخ بهائي سوار بر اسب چابکي جلوتر از همه پيش مي رفت. اسب شيخ جست و خيز مي کرد و سوارش محکم به زين چسبيده بود تا زمين نخورد. مير داماد سرعت اسبش را زيادتر کرد اما اسب نمي توانست اندام سنگين ... ادامه مطلب »

مهماني فقيران

مهماني فقيران اسب سفيد شيهه کشيد!. اسب چه کسي بود؟. يک نفر هم روي اسب نشسته بود. هوا نه گرم بود و نه سرد. فقيرها به اسب‌ها نگاه کردند. اسب نزديک آن‌ها آمد و ايستاد. مرد اسب‌سوار سلام کرد. فقيرها اول با تعجّب نگاهش کردند، بعد يکي‌يکي به سلامش جواب دادند. آن‌ها با خود مي‌گفتند «يعني اين مرد بزرگ کيست؟. ... ادامه مطلب »

موش ميخوري يا آبگوشت؟!

موش ميخوري يا آبگوشت؟! يکي بود، يکي نبود. پيرزن فقيري بود که در خانه خرابه اي زندگي مي‏کرد، نه شوهري داشت و نه فرزندي. نه فاميلي و نه آشنايي. تنها همدم پيرزن گربه‏ اي ضعيف و لاغر بود که وقتي راه مي‏رفت، دنده ‏هايش از زير پوستش بيرون زده و شکمش به پشتش چسبيده بود. پيرزن چشمش به دست مردم ... ادامه مطلب »

موش کوچولو و مادرش

موش کوچولو و مادرش يکي بود يکي نبود موش کوچولو توي لونه پيش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتني مي بافت. حوصله ي موش کوچولو سر رفت. پاشد و يواشکي از لونه اومد بيرون. مادرش متوجه نشد. موش کوچولو جلوي لونه نشست و شروع کرد به خاک بازي. بوي موش کوچولو به دماغ گربه ي شکمو که همون نزديکي ... ادامه مطلب »

مقياسي هوشمندانه!

مقياسي هوشمندانه! در زمان‏هاي قديم کودکي پدرش را در اثر بيماري از دست داد. همسايه‏ ها و آشنايان جمع شدند و تابوت او را برداشته و براي دفن به سوي قبرستان بردند. هنگام دفن، کودک يتيم در پي تابوت پدر مي‏رفت و در حالي که مي‏گريست، با آه و ناله مي‏گفت اي پدر! آخر تو را به کجا مي‏برند؟! به ... ادامه مطلب »

معتمد محله ما

معتمد محله ما عشق رفتن به جبهه ديوانه ام کرده بود. نه سن و سالِ درست و حسابي داشتم، نه تن و بدن رشيد و تنومند. هر بار که مي رفتم پايگاه اعزام نيرو، انگار که با بچة تخس و پررويي طرف باشند، دنبالم مي کردند و با بد و بيراه و تهديد، بيرونم مي کردند. اما آن قدر رفتم ... ادامه مطلب »

مزرعه پنبه

مزرعه پنبه روزي روزگاري در دهي، ماه بي?بي مزرعه کوچکي داشت. ماه بي?بي هر روز صبح زود از خواب بيدار مي?شد. چارقدرش را سر مي?کرد. گالش?هايش را مي?پوشيد و مي?رفت مزرعه. او امسال پنبه کاشته بود تا براي نوه?اش لحاف چهل تکه بدوزد. بوته?هاي پنبه همه جاي مزرعه سبز شده بودند. ماه بي?بي علف?هاي هرز را چيد. جوي آب را ... ادامه مطلب »

مرده و مرده شور

مرده و مرده شور اکبر از تو گرد و غبار انفجار خمپاره ها دوان دوان طرفم آمد. ترس برم داشت. فهميدم که اتفاق ناگواري افتاده. اکبر رسيده نرسيده، نفس نفس زنان گفت: «! مجتبي مژدگاني بده » با تعجب نگاهش کردم. دو تا خمپاره کمي آن طرف تر منفجر شدند. داد و فرياد فرمانده از پشت بي سيم مي آمد، ... ادامه مطلب »

خرید اینترنتی کارت شارژ همراه اول و ایرانسل و تالیا و رایتل